هانی عسلمهانی عسلم، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره
پیوند من و عشقمپیوند من و عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

زندگی تون زیبا

اولین پست سال ۹۵

سلام به روی ماهه عشقم، نفسم، انشالله که حالت عاااالی باشه عزیزم   ماشالله شیطنت هات وقت برام نمیزاره که بیام شیرین زبونی ها و شیرین کاری هاتو ثبت کنم   از نوروز بگم برات ک ی سر رفتیم محلات و  با آب گرم یه دلی از عزا در آوردی، می رفتی تو آب خسته میشدب، میومدی یه چیزی میخوردی و میخوابید، تا بیدار میشد باز میپریدی توی آب   خلاصه از دستت کلی خندیدیم و روز آخر ک داشتیم وسایلو جمع و جور میگردیم ، من داشتم کفش پات میکردم، گفتم هانی کجا میخوای بری؟ گفتی: د د ، گفتم با کی؟ گفتی : باباااااا........بله اون روز ۵ فروردین برای اولین بار گفتی بابا   و همون جا بود ک آب بازی رو هم گفتی والان میتونی این کلمات ر...
13 ارديبهشت 1395

این روزهای هانـــــــــــــــــی

سلاااااااااااااااام عشقمممممممممم این روزای پسرمون هانی خییییییییلی خوش میگذره ، پسرم حالا دیگه مردی شده واسه ی خودش هانی جان خیییییلی خییییلی بامزه و خوردنی شدی و البته گاهی کاری میکنی ک ب این روزگار می افتم اما در کل خیلی در کنارت خوشحالــــــم الان دیگه کامل راه میری ، خیلی کنجکاوی ، خییییلی مهلبونی ، خیلی جیغ میزنی ک من گاهی سر درد میگیرم و باز هم در کل عاااااالی هستی برامون دد ، إإإإإإإإ و کشدااااار ، اوخ ، أو ، م مم با فتحه ، ب  ب با فتحه ، آخ  رو میگی و از همه مهمتر گفتن دایی بود ک  بسی جای تعجب داشت اولین کسی ک یلد گرفتی صدا کنی دایییییی هست و ما متعجب که چرا مامان و بابا رو نگفتی ، فک کم دایی ج...
18 اسفند 1394

شانزده اسفند و اولین قدم ها در خیابون

ســـــــــــــــلام سلام ب روی ماهه پسرم .....یکشنبه بردمت پارک تمام طول مسیر با پاهای کوچولو و قشنگت اولین گامهای محکم رو تو خیابون برداشتی انقدر ک ذوق داشتی نمیذاشتی دستتو بگیرم ، قربونه او هوشت برم ک با دقت زیره پاتو میدیدی ک نکنه یهویی بیوفتی ، فدات شـــــــــــــم عشقـــــــم ایشالا پاهات تو رو ب بهترین جاها و بالاترین مدارج برسونه ، همیشه دلت شاده شاد و لبت خندون باشه عسلکــــــــــــــــــــــــــــــــم عکس ها در ادامه ی مطلب     ...
18 اسفند 1394

تولدت مبااااااارک....

سلام قدم نو رسیده خوش اومدی....این یکسال مثل برق و باد گذشت و الان ک فکر میکنم باورم نمیشه یکسااااااال بزرگ شدی ، چقدر زود گذشت.... تمام طول روز 4چهارشنبه به فکر خاطرات سال گذشته بودم ک لحظه شماری میکردم ک هر چه زودتر بغلت کنم......هییییییی چه روزی بود بیست و یکم بهمن نود و سه تولدت چهارشنبه بود ولی بخاطر اینکه علی و امید باشن پنجشنبه جشن رو گرفتیم ، خاله جونه منم از اراک اومد ک یکسالگی تو بهت تبریک بگه ، خاله جون ممنوووون هانی خییییلی شیطون و بلا شدی ، از فردای تولدت تاتی تاتی رو شروع کردی و حالا دیگه  زندگی برام نمیزاری تنت سالم عزیزززززم..... نا گفته نماند ک همه و همه سعی کردن بهترین خ...
28 بهمن 1394

روز تولدت....

سلام نفسمممممم..... خوبی مامانی؟؟؟؟ روز تولدت ما دعوت بودیم خونه ی خاله خدیجه ( دوره ی زنونه بود ) ، خاله فاطمه و خاله خدیجه زحمت کشیدن و بهت کادو دادن و اما خاله نیلوفررررر...... زحمت کشیده بود و با اون حالش با نی نی شون ، برای شما ی کیک خییییلی خوشمزه درست کرده بود ، دستش درد نکنه اینم عکسه قشنگت اینم کیک.... واما دوسته خوبت آکام ...
28 بهمن 1394

تولد پسر عموها

سلام نفسی.... پانزده بهمن تولده پسر عموهات بود و عمو رضا براشون تولد گرفته بود...تو هم کلی با اسباب بازی هاشون ک کادو گرفتن بازی میکردی و خوشحال بودی ...
28 بهمن 1394

آنچه گذشت

سلااااام پسر قشنگم دیگه مردی شدی واسه ی خودت ، الان یکسالته و کلی مزه و نمک از صورت ماهت میریزه منم برای همین ازین به بعد برات این روزهای خوب رو مینویسم تا بزرگ شدی بخونی و بدونی چقدر مااااااهی   این عکست تو بیمارستان یه روز صبح ک خواب بودی تو ماشین و تو بغل مامان اولین نوروز در کنار تو و سفره ی هفت سینه خونه ی عزیزجون نمایشگاه گل پل طبیعت هانی دوایور هانی یهویی تولد 33 سالگی بابا     جشن اراک ب مناسبت سی امین سالگرد ازدواج ازدواج مامان جون و پدر جون آش دندونی     شمال شهریور ماه مراس...
28 بهمن 1394